X
تبلیغات
پیکوفایل
شعر در مورد امام رضا

   از همه دل بریده ام دلم اسیر یک نگاست  

   

   تموم آرزوی من زیارت امام رضاست   

 


یا اما رضا 

یا امام رضا دوست دارم صدات کنم، تو هم منو نگاه کنی 

 من تورونگات کنم، تو هم منو صدا کنی 

 قربون صفات برم، از راه دوری اومدم  

جای دوری نمیره، اگه منو نگاه کنی 

 دل من زندونیه، تویی که تنها میتونی 

 این قفس رو وا کنی، پرنده رو رها کنی 

 میشه کنج حرمت، گوشه قلب من باشه 

 میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی 

 تو غریبی ومنم غریبم 

 اما چی میشه دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی 

 دوست دارم تو ایوون آیینت از صبح تا غروب 

 من باهات صفا کنم، تو هم منو دوا کنی 

 دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم 

 دوست دارم تا برمی گردم گره ها رو وا کنی 

 دوست دارم از حالا تا صبح محشر 

همه شب من رضا رضا بگم، تو هم منو رضا کنی   


سفر 

تلق تلوق تلق تلوق
می رسد این صدا به گوش
صدای رفتن قطار میان خنده و خروش

تلق تلوق تلق تلوق
صدای خنده قطار
پیچید میان کوپه ها
هم توی دشت و سبزه زار

به سوی مشهد می رویم
سری به آنجا بزنیم
در حرم امام رضا
بوسه به درها بزنیم

ما به زیارت می رویم
تا به امام دعا کنیم
نگاه پر محبتی
به گنبد طلا کنیم

ای مار پیکرآهنی
قطار خوب و خوش صدا
اکنون به مشهدم ببر
سال دگر به کربلا    


  گنبد زرد

 غرق نور است و طلا
گنبد زرد رضا
بوی گل، بوی گلاب
می رسد از همه جا

مثل یک خورشید است
می درخشد از دور
شده از این خورشید
شهر مشهد پر نور

چشمها خیره به او
قلبها غرق دعاست
بر لب پیر و جوان
یا رضا یا رضاست

ای خدا کاش که من
یک کبوتر بودم
روی این گنبد زرد
شاد می آسودم

می زدم بال و پری
دور تا دور حرم
از دلم پر می زد
ماتم و غصه و غم

 


 

زیر چتر آفتاب
در حرم نشسته ام
دل به روی غصه ها
شادمانه بسته ام

ابر تیره دلم
پاره پاره می شود
آسمان قلب من
پر ستاره می شود

یک صدای آشنا
از فضای رو به رو
می رسد به گوش من
بق بقو بقو بقو

بق بقو بقو کنان
دسته کبوتران
آب و دانه می خورند
می پرند در آسمان

می شوم کبوتری
چون کبوتر حرم
دور گنبد طلا
شادمانه می پرم 



ضامن آهو

کاش من یک بچه آهو می شدم
می دویدم روز و شب در دشتها
توی کوه و دشت و صحرا روز و شب
می دویدم تا که می دیدم تو را

کاش روزی می نشستی پیش من
می کشیدی دست خود را بر سرم
شاد می کردی مرا با خنده ات
دوست بودی با من و با خواهرم

چونکه روزی مادر م می گفت تو
دوست با یک بچه آهو بوده ای
خوش به حال بچه آهویی که تو
توی صحرا ضامن او بوده ای

پس بیا من بچه آهو می شوم
بچه آهویی که تنها مانده است
بچه آهویی که تنها و غریب
در میان دشت و صحرا مانده است

روز و شب در انتظارم پس بیا
دوست شو با من مرا هم ناز کن
بند غم را از دو پای کوچکم
با دو دست مهربانت باز کن 


سلام بر تو

سلام ای مشرق نورانی عشق  

سلام ای زیبای هشتم عشق  

سلام ای تک ستاره آسمان ها و زمین 

 امروز دلم را به یادت چراغانی کرده ام شاید  

که بتوانم در این هوای بارانی دلم را شسته وتو را بیابم  

چشمانم در مقابل گنبد زیبای طلایت استقامت تماشا ندارد 

 به لرزه می افتد پلک هایم در مقابل این عظمت بلند و پرشکوه پنجره فولاد آه پنجره فولاد...  

ای مهربان ترین مهربان مجذوب کن قلبم را به سمت مشرق عشق 

 عظمت نورانی گنبدت زیباترین طلوعی است که در تمام عمرم به چشم دیده ام  

تن سرد و خموشم گرمی نگاهت را می طلبد 

 پناهم ده به این گرمی 

 آتش عشقت را در من شعله ور کن 

 در این بیابان تاریک همچون موسی در طور سینا راهنمایم باش 

 من غریبم غریب عشق ای قریب تو پناهم باش 

 چه کسی گفته که خورشید فقط در آسمان می درخشد  

مگر نه که تو خورشید را روی زمین نشانیده ای ای 

 سخاوت چشمانت از خورشید نرم تر  

ای که دم مسیحایی ات از عیسی گرم تر 

 ای که اعجازت بر تن صدها بیمار گرمی بخش 

 طلوع دوباره ات را محتاجم 

 شعله ای برکن وجودم را پرشراره کن  

آتش عشقت را بر جانم بدوان  

دیرگاهی است انتظارش را می کشم  

عمری را در انتظارش دویده ام  

خوب می دانم خوب می دانم  

جود و بخشش در خاندانت موروثی است 

 سالها در خونتان جاری است 

 انگار تمامی ندارد این دریای بی کران احسان 

 رضا جان سر عصیانی من عجب شور و نوایی دارد  

جز به خلوت حرمت محرمی نمی یابد 

 چه شکوهی دارد دو رکعت نماز عشق به هوای نگاه تو  

نگاه تو که برایم از هر چیزی بالا تر است 

 نگاه تو که از همه نگاه ها گیرا تر است 

 چشمان تو را می طلبد این دل پر درد و خسته من 

 چقدر حرف زیاد است آنگاه که به تو نزدیک می شوم 

 اما خلوتم با تو چه سکوت عجیبی را می طلبد 

 چه سکوتی است چه خلوتی عجیب چه معنویتی دارد این آستان پر از نور و طلا 

 چه عظمتی است وقتی زائرانت با چشمانی پر از آه می آیند  

مگر می شود کسی پا در آستان بگذارد و نگرید 

 مگر می شود در مقابل سرچشمه خوبی ها سر تعظیم فرود نیاورد 

 می دانم آنکه با تو همراه است عالمی را در آغوش خود گنجانده است 

 چه کسی می گوید در شب خورشید نمی درخشد 

 به گمانم آنها تا کنون به عظمت خورشید خراسان پی نبرده اند 

 تو آفتابی هستی در آسمان دل تمامی زائران  

تو آن عظمتی هستی که در آسمان ذهن نمی گنجی 

 ماه نورانی شب های سیاه عمر من 

 تو فرزند همان یاس کبودی 

 تو نوگل ان مادری هستی که عشق را جز با خدا قسمت ننمود  

مادرت آیینه تمام بود یاس بود کوثر جاری در آسمان و زمین 

 همه می گویند فاطمه خورشید بود 

 تمام عظمت خورشید در بزرگی اوست  

من می گویم او ستاره بود 

 کوچک اما بزرگ 

 و به قول آن دوست شاعرم "فاطمه فاطمه بود" 

 من تو را با تمام لحظه های عاشقی دوست دارم 

 تو ای گوشه نشین بین الحرمین  

اکنون در کدامین سمت از حرم پرنور رضا نشته ای به چه می اندیشی؟ 

نوشته شده در پنج‌شنبه 26 شهریور‌ماه سال 1388ساعت 12:22 ب.ظ توسط مرسده نظرات (0)|

کدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ